والتر وایکس متولد 30 اکتبر19 نمایش نامه نویس و بازیگرِ آمریکایی است. او در رشته ی هنرهای زیبا در مقطع کارشناسیِ ارشد از دانشگاهِ نوای لاس وگاس فارغ التحصیل شد و بیش از30 نمایش در سراسرِ آمریکا و جهان اجرا کرده است. وی ۴ بار موفق به دریافت جایزه ی جشنواره تئاتر کالج آمریکایی برای نمایش نامه هایشَ گردید.
وایکس به خلق نقش های بغرنج و فضاهایی تیره مشهور است. اکثر آثار دراماتیکِ او محتوایی آبزُرد و سورئال دارند به گونه ای که جوی دراماتیک یا کابوس مانند را ارایه می دهند که گاهی اوقات بی معناییِ جهانی که در آن زندگی می نماییم را منعکس می کند.

 

 


 
نمايشنامه


کارمند

نويسنده: والتر وايکس
مترجمان: رويا پارکي ـ مريم پارکي

شخصيت‌ها:
مرد
زن
پيک

[يک آپارتمان کاملاً معمولي. اين آپارتمان با هيچ آپارتماني در هيچ ساختماني، در هيچ شهر ديگري فرقي ندارد. يک زن جوان، بدون توضيح ظاهر، روي يک صندلي نشسته و نوزادي را با مهرباني در آغوش گرفته است. غرق در افکارش، صداي پايي را که از بيرون در آپارتمان مي‌آيد، متوجه مي‌شود. چشمهايش از حدقه بيرون مي‌زند و بلافاصله از روي صندلي بلند مي‌شود، دور تا دور اتاق را وحشت‌زده نگاه مي‌کند، کودک را به سختي درکشوي ميز جاي مي‌دهد و در راهرو نا پديد مي‌شود. چند دقيقه بعد، مردي جوان، با توده‌اي بزرگ از پرونده و کاغذ وارد مي‌شود. پرونده‌ها را با دقت بسيار در وسط اتاق قرار مي‌دهد، سپس خارج مي‌شودو با يک سري پرونده‌ي ديگر بر مي‌گردد. دوباره، خارج مي‌شود و اين بار با يک سامسونت و کامپيوتر بر مي‌گردد. او اين کار را تکرار مي‌کند، تلوتلو خوران بيرون آپارتمان مي‌رود و با اسباب وارد مي‌شود؛ تا اين‌که توده‌اي بزرگ در وسط اتاق شامل يک فاکس، دو پرينتر، يک سطل آشغال، يک کاغذخردکن، چندين زونکن، يک کلاسور، يک ميز کار شايد حتي يک کابين کامل با تقسيم بندي‌هايي ديوارشکل، چندين گلدان و يک آکواريوم درست مي‌شود. سرانجام در را پشت سرش مي‌بندد.]
مرد [به شيوه‌ هميشگي سلام و احوالپرسي مي‌کند]: من اومدم.
[او کراواتش را باز مي‌کند و منتظر جواب مي‌شود، اما هيچ کس نمي‌آيد. مکث مي‌کند]
مرد: من... من اومدم خونه.
[هنوز هيچ جوابي نمي‌آيد، سرش را مي‌خاراند، گيج شده است.]
مرد: سلام؟
زن[خارج از صحنه]: من اينجام
مرد: گفتم که من...
زن: تو آشپزخونه ام.
مرد:نمي‌خواي بياي...
[زن به يکباره به داخل اتاق مي‌آيد، پيش‌بند بسته است و دستکش فر به دست دارد. با شوهر سلام و احوالپرسي کوتاهي مي‌کند و سريع به داخل آشپزخانه بر مي‌گردد.]
مرد: وايستا. [رن مي‌ايستد]چي‌کار مي‌کني؟
زن: دارم شام درست مي‌کنم.
مرد: هنوز... غذات آماده نيست؟ [مکث] امروز زود اومدم؟
[او به ساعتش نگاه مي‌کند]
زن: نه تو به موقع اومدي.
مرد: اتفاق غيرمنتظره‌اي افتاده؟ زلزله‌اي چيزي؟ چيزي هست که نمي‌خواي به من بگي؟ ناراحتي؟
زن: نه، فقط من [ناگهان توجهش به کوه اسبابي که در وسط اتاق است، جلب مي‌شود]
اينا ديگه چي‌هستن؟
مرد: اينا... هيچي! چند تا چيز کوچيکه از سرکارم آوردم.
زن: چند تا چيز کوچيک؟ خودش يه دفتر کار کامله. [ناگهان فکري به ذهنش خطور مي‌کند] خداي من اخراج شدي!
مرد: نه!
زن: نه؟
مرد: نه، نه اونطوري که تو فکر مي‌کني.
زن: اين همه‌ي وسايل دفتر نيست... فقط اتاق خودمه... مي‌دوني که ميزم و چند تا چيز کوچيک ديگه...
زن[سردرگم]: مي‌خواي برات تميزشون کنم؟
مرد: نه، من... [مکث] خيلي خب، مي‌دوني... نمي خواستم بهت بگم، اما... من وقت کم آوردم.
زن: منظورت چيه؟
مرد: تو کارم. وقت کم آوردم. نمي‌رسم همه‌ي کارهامو انجام بدم.
زن: چرا نمي‌رسي؟ تو عملاً همه‌ي زندگيت رو گذاشتي پاي کار.
مرد: خب، تقريباً ، اونا... واي اونا چندتايي رو فرستادن که برن.
زن: وحشتناکه!چطور مي تونن اينجوري با مردم رفتار کنن؟ فقط باز خريدشون کنن! خيلي بي‌رحمن! واقعاً احساس مسؤوليت اجتماعي ندارن؟
مرد: خب، راستشو بخواي بازخريدشون نکردن، يعني نه به معناي سنتي‌اش.
زن: پس چي؟
مرد: مي‌شه گفت تشويقشون کردن که برن.
زن: خب، اينم دقيقاً همونه!
[مکث]
مرد: من واقعاًَ نمي‌تونم راجع بهش حرف بزنم.
زن: خيلي خب
مرد: در هر حال، نکته اينه که هر روز آدمايي که مي‌تونن همچين حجم کاري رو انجام بدن، کمتر و کمتر مي‌شه، من رو دست تنها گذاشتن که بخش حسابداري رو بچرخونم.
زن: اِ... مدير شدي؟
مرد: نه، اونجا تنهام... کسي نيست که بهش رياست کنم! همه‌ي کارها رو خودم انجام مي‌دم، تو کل بخش‌ها!
زن: کل بخش‌ها! خودت تنهايي؟!
مرد: تازه اين همه‌ي قضيه نيست! من به تلفن جواب مي‌دم چون تلفنچي نداريم، کامپيوترها رو تعمير مي‌کنم چون مهندس نداريم، شکايات مشتري‌ها رو ثبت مي‌کنم چون هيچ کس رو براي خدمات به مشتري نداريم. در قسمت محمولات هم مشغولم، تو کافه تريا، در قسمت نظافت،در قسمت پژوهش و توسعه! هفته‌ي پيش، کل کارمندها رفتند، همه‌ي کارمندهاي اداره، من هم يادداشتي رو که البته خودم تايپ کرده بودم، چون که منشي نداريم، گرفتم که توش دستور داده بودم با الگوهاي کاربردي فدرال و کشوري آشنا بشم! فردا، قراره بين دعواي کارمندها با هم وساطت کنم. اصلاً نمي‌دونم چي کار بايد بکنم! از بخش قانون درخواست کمک کردم، چون که از قانون سر در نمي‌آرم، نمي‌دونستم جواب خودمو چي بايد بدم! حتي بايد سگ مديرعامل رو روزي 4 بار ببرم بيرون تا کارشو بکنه،دقيقاً رأس ساعت! سگه معده‌اش مشکل داره و روي يک برنامه‌ي بسيار سخت کار مي‌کنه!
زن: چرا بهشون نمي‌گي که کارت خيلي زياده؟
مرد: نمي‌تونم.
زن: چرا؟شايد اينجوري چند تا از بدبخت‌هايي رو که اخراج کردن برگردونن سرکار؟!
مرد: تو نمي‌فهمي. ديگه واسه اين کار خيلي ديره.
زن:چرا ديره؟
[مکث]
مرد: ببين... راستشو بخواي لازم نيست نگران باشي. از اولش هم نبايد چيزي به تو مي‌گفتم. اگه بخوام دووم بيارم بايد مقداري از کارهامو تو خونه انجام بدم. همين.
زن:تو خونه کار کني؟ [مرد با سر حرف زن را تأييد مي‌کند] اما... اين تنها وقتيه که مي‌تونيم با هم باشيم! اگه تو بخواي تو خونه هم کار کني، ديگه هيچ وقت نمي‌تونم ببينمت ديگه هيچ وقتي نداريم...
مرد:چاره‌اي نيست.
[مکث]
زن: خيلي خب [مکث] من برم سراغ شام. [مکث]
[زن از صحنه خارج مي‌شود. مرد آهي مي‌کشد و چشماش را مي‌مالد. دور تا دور اتاق را نگاه مي‌کند، کاناپه را کنار مي‌کشد و شروع به مرتب کردن وسايلش مي‌کند. يک دسته کاغذ بر مي‌دارد و به دنبال جايي براي آن مي‌گردد. کشوي ميز را باز مي‌کند، صورتش بر افروخته مي‌شود و نوزاد را از درون کشو ميز بيرون مي‌کشد]
مرد: اين ديگه چيه؟
زن:[خارج از صحنه] چي چيه؟
مرد: اين ! همين ديگه! اين چيه!!!
[زن وارد صحنه مي‌شود و مرد را مي‌بيند که نوزاد را در دست دارد]
مرد: چند بار بهت گفتم؟!
زن: نگفتي.
مرد:توي اين خونه جاي هيچ بچه‌اي نيست.
زن: نيست؟
مرد: حرف بچه ممنوع. هر چيزي شبيه بچه هم ممنوع. عروسک، نقاشي و عروسک انگشتي ممنوع.
زن: اما اين فقط يه...
مرد: مهم نيست.
[مرد عروسک را به سمت زن پرتاب مي‌کند]
زن: چي؟
مرد: شنيدي چي گفتم؟
زن: تو ... تو مي‌خواي که من...
مرد:داغونش کن! بسوزونش!تيکه تيکه‌اش کن! بندازش يه گوشه! اصلاً برام مهم نيست! اما اينجا نذارش! من اجازه نمي‌دم! تو اين خونه نه!
[زن به مرد خيره مي‌شود، سپس بر مي‌گردد و با عروسک از صحنه خارج مي‌شود. لحظه‌اي بعد زن با يک عروسک که زير لباسش چپانده، بر مي‌گردد. شايد از بالش يا پتويي نيز براي پنهان کردن عروسک استفاده کند. ظاهرش مانند زني باردار شده است. بعد از چند لحظه، مرد حضورش را حس مي کند، اما به او نگاه نمي‌کند]
مرد: خواهش مي‌کنم سعي کن بفهمي، نمي‌خوام سنگدل باشم. به صلاح خودته. من فقط سعي مي‌کنم که از تو مراقبت کنم.
زن: از من مراقبت کني؟
مرد: بله
زن: در مقابل چي؟
[مکث]
مرد:تو، تو متوجه نيستي
زن: تو فکر مي‌کني من مادر خوبي نمي‌شم؟ همه‌ي موضوع همينه! فکر مي کني آمادگي شو ندارم! اما از کجا مي‌دوني؟! من هيچوقت يه همچين فرصتي پيدا نکردم.
مرد:نه. اين نيست. [براي اولين بار متوجه شکم زن مي‌شود] اين چيه؟
زن: شبيه چيه؟
مرد:فکر مي‌کني چي کار داري مي‌کني؟ بدش به من.
زن: نمي‌دم.
مرد:عقلت رو از دست دادي؟
زن: مي‌خوام اين بچه رو نگهش دارم. بهت اجازه نمي‌دم اذيتش کني. اگه يه مو از سرش کم بشه، هرگز نمي‌بخشمت.
مرد: جدي که نمي‌گي...
زن: هرگز!
مرد:گوش کن... اين بچه نيست.
زن:مهم نيست. مال منه. اين بچه مال منه. همه‌ي دارو ندارمه.
مرد: اين فقط يه شيء. روح نداره.
زن: داره. احساسات داره. حداقل از تو بيشتر داره.
مرد: بسه ديگه
زن: فکر مي‌کني وقتي که منو تنها توي اين خونه مي‌ذاري و ميري، من با کي حرف مي‌زنم؟فکر مي‌کني کي حرفاي منو گوش مي‌کنه و نمي‌ذاره تبديل به يه ديوونه‌ي زنجيري بشم؟ فکر مي‌کني روياهامو با کي تقسيم مي‌کنم؟ مطمئناً تو نيستي! تو هيچ وقت پيش من نيستي! فکر مي‌کني زنگ مي‌زني و مي‌گي بازم براي شام نمي‌آم کي آرومم مي‌کنه؟ دستامو مي‌گيره؟! اون از تو خيلي واقعي‌تره!
مرد: من با تو بحثي ندارم
زن: از جلوي چشمام دور شو.
[مرد به سمت زن حمله مي‌کند و لباس او را مي‌گيرد]
زن:کمک! کمک! يه نفر ... [زن تلاش مي‌کند که از دست مرد فرار کند، اما مرد عروسک را بر مي‌دارد] بدش به من!
مرد: نه!
[مرد کتش را بر مي‌دارد و به سمت در مي‌رود. زن سعي مي‌کند تا او را برگرداند]
زن: با بچه‌ي من کجا مي‌ري؟ چي کار مي‌خواي بکني؟
مرد: ولم کن.
زن: [جلوي در را مي‌گيرد] نه! بهت اجازه نمي‌دم!
مرد: از سر راه من برو کنار!
زن: خواهش مي‌کنم! اين کار رو نکن! نه، خواهش مي‌کنم...
[مرد، زن را که در حال جيغ زدن است، کنار مي‌زند، وقتي زن متوجه مي‌شود نمي‌تواند جلوي مرد را بگيرد، روي زمين مي‌افتد و بي وقفه و بي اختيار گريه مي‌کند.]
مرد: وقتي بر مي‌گردم شام حاضر باشه.
[در ميان گريه، زن شروع به خنديدن مي‌کند. در ابتدا بسيار آرام، اما کم کم بلندتر مي‌شود و بر گريه غلبه مي‌کند]
مرد: چيه که انقدر خنده‌داره؟
زن: واقعاً انتظار داري بعد اين ماجرا برات غذا هم بپزم؟
مرد: البته.
زن: اگه اين کار رو بکنم فقط به خاطر اينه که مسمومت کنم و به اين زندگي نکبتت پايان بدم.
مرد: مثلاً چي؟
زن: کارهاي ديگه که برات انجام مي‌دم... کارهاي يواشکي... جاهايي که مي‌رم.... کارهايي که مي‌کنم... چيزهايي که مي‌گم... توهين‌هايي که تحمل مي‌کنم... چي مي‌شد اگه... يادم مي‌رفت؟ يادم مي‌رفت که چطوري اين کارها رو بکنم؟ اين جاها رو پيدا کنم.
مرد:جدي که نمي‌گي؟
[زن جسورانه دستش را خم مي‌کند]
مرد: خوبه... باشه مي‌توني نگش داري
زن: جدي مي‌گي؟ واقعاً؟
مرد: به يه شرط!
[زن عروسک را از مرد مي‌گيرد و به آرامي آن را در آغوش تکان مي‌دهد] هر چي تو بگي! هر جور که تو بخواي!
مرد: هيچ کس نبايد ببيندش. هيچ کس. حتي خود من. نبايد بفهمم اينجاست. اگه بفهمم داغونش مي‌کنم.
زن: اما... [مکث] تو نبايد...؟!
مرد: من نبايد چي؟
زن: نبايد يه چيزايي... خب، يه سري مسؤوليت نبايد تقسيم بشه؟ منظورم اينه که، من که نبايد تنها بزرگش کنم!
مرد: مي‌خواي مسئوليتش رو گردن من بندازي؟
زن: آره.
مرد: براي...
زن: اين بچه، بچه‌ي ما...
مرد:خوبه اگه کار بدي بکنه تنبيهش مي‌کنم.
زن:نبايد انقدر خشن باشي
مرد: از جون  من چي مي‌خواي؟
زن: مي‌توني بخوابونيش. اگه نصف شب از خواب بيدار شد، بغلش کني و نازش کني.
مرد: بهتره که بيدار نشه! من صبح زود بايد برم سرکار!
زن: نمي‌شه از بچه انتظار داشت که تمام شب رو بخوابه، اگه خسته شدي مي‌توني گاهگاهي يه روز مرخصي بگيري بالاخره مرخصي استعلاجي داري ديگه.
مرد: من هيچ وقت از مرخصي استعلاجي استفاده نمي‌کنم.
زن: اون مال زماني بود که کار اولويت بود؛ اما الان بچه‌اي هست که بايد به فکرش باشيم.
مرد: ببين! همين طوري شروع مي‌شه‌ها!
زن: چي شروع ميشه؟
مرد: يه دليلي داشت که نمي‌ذاشتم اين بچه رو نگه داريم.
زن: از بس که خودخواهي.
مرد: نه، براي اين‌که يه دفعه از من توقع مي‌کني مرخصي بگيرم، پوشک بخرم، کارم رو ول کنم و برم بازي‌ش رو تو مدرسه نگاه کنم. همه‌ش وسط کار مي خواي زنگ بزني و. بگي چهار دست و پايي مي‌ره،  حرف مي‌زنه يا جاش رو کثيف کرده. اون وقته که به کارم نمي‌رسم و بقيه‌اش رو ديگه خودت مي‌دوني، عاقبتم مثل بقيه مي‌شه.
زن: کدوم بقيه؟ همون‌هايي که اخراج‌ شدن؟
مرد: آره! نه! گفتم که اخراج نشدن!
زن: پس چي؟ [مکث] هان؟!
مرد: [زير لب، نجوا مي‌کند] کشته شدن
زن: چي؟
مرد:به قتل رسيدن! کشتنشون!
زن: کشتنشون؟
مرد: آره! کشتنشون!
زن: کي کشتشون؟
مرد: شرکت! فکر مي‌کني کي؟
زن: اما... اگه شرکت از کارشون راضي نيست، خوب چرا اخراجشون نکرد؟ منظورم اينه که به همون روش سنتي؟
مرد: نمي‌دونم. توقع نداري که از کارهاي شرکت سر در بيارم؟ اونجا يه موسسه‌ي بزرگه. اونا مثل ما فکر نمي‌کنن. شايد نمي‌خواسته که اونا اسرار شرکت رو براي شرکت‌هاي ديگه فاش کنن. شايد نمي‌خواسته پول کارمندها رو بده. شايد نمي‌خواسته کاغذ بازي راه بندازه.
زن: اما... به همين راحتي ولشون نمي‌کنن. آدماي بيچاره بايد به پليس خبر بديم.
مرد: هيس. اينقدر بلند حرف نزن. ممکنه کسي بشنوه. به علاوه پليس نمي‌خواد درگير بشه و راستش رو بخواي اونا کارمندهاي خوبي هم نبودن. منظورم اينه که لياقتشون بود. مي‌دوني، اونا حتي وظايفشون رو هم انجام نمي‌دادن. شرکت براشون مهموني مي‌گرفت قبل از اين‌که...
زن: مهموني؟
مرد:آره
زن: قبل از اين‌که .. [زن شروع به حرکت مي کند. فرياد مي‌کشد. مرد سر تکان مي‌دهد] يه کم عجيبه براي يکي مهموني بگيري و بعد...
مرد: اين راه و روش شرکته که حتي براي همکاري کوچيکي که طي سال‌ها داشتن ازشون تشکر مي کرد. براي هر کدوم يه کيک مي‌ذاشتن. براي هر سال خدمتشون يه شمع. واقعاً که ناراحت کننده بود، بعضي‌هاشون گريه مي‌کردن.
زن: اما...
مرد: نبايد هيچ کدوم از اينا رو برات تعريف مي‌کردم، اما مي‌خوام شرايطم رو بفهمي. از خودگذشتگي من تو شرکت نبايد زير سؤال بره، حتي براي يک لحظه [زن سر تکان مي‌دهد] خوبه. خوشحالم که مي‌فهمي. اگه باهات بدرفتاري کردم، فقط به خاطر اينه که نتيجه‌ي بعضي از کارها رو مي‌دونستم. الان مي‌فهمي که از روي غرور و خودخواهي صحبت نمي‌کنيم. هيچ وقت، با هيچ کس. خطرناکه.باشه؟ [مکث] قول بده.
زن: فقط فکر مي‌کنم ... اون آدماي بدبخت... يه نفر بايد...
مرد: قول؟
[مکث]
زن: خيلي خوب قول مي‌دم.
مرد: آفرين دختر خوب. ما بايد مراقب خودمون باشيم. کار ديگه‌اي از دستمون بر نمي‌آد. چاره‌اي نداريم. بايد دنبال کار خودمون باشيم. نهايت تلاشمون رو بکنيم و سعي کنيم خوشبخت باشيم.
‌[صداي ضربه زدن به در به گوش مي‌رسد]
مرد: يعني کيه؟
زن: نمي‌دونم.
مرد:کسي رو براي شام دعوت کردي؟
زن: نه [ مرد از درون چشمي نگاه مي‌کند] يعني کيه؟
مرد: نمي‌دونم.
زن: بذار ببينم.
[مرد کنار مي‌رود. زن از چشمي نگاه مي‌کند]
مرد: چيزي مي‌بيني؟
زن: نه. [بار ديگر به در ضربه زده مي‌شود] يعني بايد جواب بديم؟
مرد: نمي‌دونم.
زن:شايد بره.
مرد: اگه چيز مهمي باشه چي؟
زن: مثلاً چي؟
مرد: نمي‌دونم.
[ضربه‌اي ديگر، بلندتر، مرد در را باز مي‌کند يک پيک با پوشه‌‌اي در دست، در درگاه ايستاده است]
مرد: سلام.
پيک: براي کارمندي به شماره‌ي نه، صفر، صفر، هشت، پنج، شش، يک. خط تيره (ب) خط تيره (هـ) خط تيره سه، سه، پيغام دارم.
مرد: خودم هستم.
پيک: [ از روي پوشه مي‌خواند] شرکت مفتخر است به شما اطلاع دهد که صبح چهارشنبه به افتخار شما جشني برگزار خواهد شد.
مرد: چي... جشن؟
پيک:[هنوز در حال خواندن] کيک رأس ساعت هشت صبح سرو مي‌شود.
مرد: حتماً... حتماًَ .... اشتباهي شده...
پيک: مثل هميشه با تأخير برخورد جدي خواهد شد.
مرد: اما...
پيک: چه نوع کيکي ميل داريد؟
مرد: شما متوجه نيستيد؟
پيک:شکلاتي، وانيلي يا توت فرنگي؟
مرد: من کارمند نمونه‌ام.
پيک:شکلاتي، وانيلي يا...
مرد:من حتي يه مرخصي استعلاجي هم نگرفتم، حتي يه دونه.
پيک: شکلاتي،...
مرد: من بيش از دوزاده بخش رو يه تنه مي‌گردونم. اطلاعات همه‌ي کارمندها رو از حفظم! مي‌تونم همه رو بهت جواب بدم... من يه کارمند  خيلي مفيدم! از هر کي دلت مي‌خواد بپرس! من... مجاني براتون کار مي‌کنم. پول هم بهتون مي‌دم .
پيک: شکلاتي، وانيلي يا توت فرنگي؟ [مکث] من دارم کار خودمو انجام مي‌دم. مي‌دوني من بايد به فکر خودم باشم. به شخص من مربوط نمي‌شه [مکث] شکلاتي، وانيلي يا .....
مرد: فرقي نمي‌کنه.
پيک:بايد انتخاب کني.
مرد:برام مهم نيست.
پيک: پس شکلاتي [پيک يادداشت مي‌کند] چند سال خدمت؟
مرد:چي؟
پيک: چند سال براي اين شرکت کار کردين؟ شمع‌ها رو مي‌گم؛ براي هر سال يه دونه...
مرد: يادم نيست. حدود...
پيک: بسيار خوب. تو سوابقتون نگاه مي‌کنم. فقط اينجا رو امضاء کنين.
[مرد با بي ميلي امضاء مي‌کند. پيک خارج مي‌شود. سکوت]
مرد: نمي‌فهمم. هر کاري که ازم خواستن انجام دادم  هر کاري. تمام قوانين رو رعايت کردم. حرف بي جا نزدم. چطور مي‌تونن کارهاي منو زير سؤال ببرن. چطور مي‌تونن... [مکث] صبر کن ... تو... به هيچ کس که نگفتي... مگه نه؟
زن: چي رو نگفتم؟
مرد: درباره‌ي بچه! همون عروسکه !
زن:نه... من... فکر نکنم.
مرد:فکر نکني؟
زن: من... نه...
[ناگهان متوجه چيزي مي‌شود. ترسان دهانش را باز مي‌کند]
مرد: کي؟! به کي گفتي؟
زن: يه روز توي سوپرمارکت من... اون زنه رو ديدم ... مي‌دوني... همون که از پيک نيک بر مي‌گشتيم ديدمش... همون که سيگار دستش بود، موهاش سيخ سيخي بود...
مرد: خداي من! اون از من متنفره! چطور تونستي...
زن:فقط بهش گفتم که حسوديش بشه!
مرد: مي‌تونستي خودت سر منو ببري! اون زن از روز اول با من درگير بود. اون مي‌خواست کارم رو ازم بگيره! اون مثل يه شاهين نگام مي‌کرد. منتظر بود اشتباه کنم. شايد اون بهشون گفته باشه. [مکث]
زن:حالا چي کار کنيم؟
مرد: هيچي
زن: اما ...
مرد: هيچ کاري نمي‌تونيم بکنيم... همه چي تموم شده...
زن: شايد... شايد بتوني بگي اشتباهي شده بود؟ بگو اون دروغ گفته! همه چي رو از خودش در آورده! به خاطر حسادت.
مرد: اونا حقيقت رو مي‌فهمن.
زن: من انکار مي‌کنم. من هيچوقت هيچي نگفتم. اون هيچ مدرکي نداره.
[مکث. مرد فکر مي‌کند]
مرد: ما بايد همه‌ي مدارک رو از بين ببريم.
زن: منظورت چيه؟ کدوم مدارک؟ [مرد به عروسک نگاه مي‌کند. زن عروسک را محکم در آغوش مي‌گيرد] نه،نه، خواهش مي‌کنم.
مرد: اين تنها راهه.
زن: تو نمي‌فهمي داري با من چي کار مي‌کني؟!
مرد: مي‌دونم اين بچه چقدر برات عزيزه! اما بايد بين من و اون يکي رو انتخاب کني. چاره‌ي ديگه‌اي نيست.[مکث] هست؟ [مکث] مطمئناً تو اون رو به من ترجيح نمي‌دي؟!
[سکوت]
زن: اسمش... بچمون رو مي‌گم. اسمش «اِما»ست.
مرد: اونا مي خوان منو بکشن.
[مکث]
زن: نمي‌دوني که چه شيرين زبوني‌اي مي‌کرد واسم. کاشکي بودي مي‌ديدي!
مرد: مي‌فهمي چي بهت مي‌گم؟
زن: اون مي‌تونه صداي حيوونا رو در بياره. مي‌تونه صداي شير، سگ، ميمون و اردک در بياره.
مرد: من دارم مي‌ميرم. اونا مي‌خوان سر منو ببرن.
زن: امروز صبح زد تو سر يه گربه بهش گفتم کار خوبي نکردي مامان جون. گفت متأسفم. بعدش دست کشيدبه سر گربه و گفت«ببخشيد، ميوميو»بعد گربه رو ناز کرد و گفت «برو، ميوميو» خيلي جالب بود.
مرد: اون نمي‌تونه اين کار رو کرده باشه، آخه اون يه بچه‌اس.
زن: آخه اون خيلي باهوشه.
مرد: من چي دارم مي‌گم؟! اون حتي يه بچه هم نيست، يه عروسکه!
زن: مي‌تونه تا ده بشماره.
مرد: نمي‌تونه.
زن: مي‌تونه بعضي وقتا هفت رو جا مي‌اندازه چون از بقيه سخت تره.
مرد: داري از خودت مي‌سازي.
زن: نه!
مرد:خيلي خب، وادارش کن اين کار رو بکنه. همين الان! همين حالا!
زن: الان حالش خوب نيست.
مرد: حالش خوب نيست!
زن: مي‌دوني ميمون دست آموزت که نيست [مکث]
مرد: يعني واقعاً مي‌خواي بذاري من بميرم.
[مکث]
زن:  شايد سوء تفاهمي شده. شايد واقعاً برات يه جشن ترتيب دادن يه جشن معمولي. شايد مي‌خوان به خاطر اضافه کاري‌هات ازت تشکر کنن. [مکث] شايد الان بشيني سرکارت و کاراتو انجام بدي.[مکث] حالا ما همين جا تنهات مي ذاريم. مي‌دونم نمي‌خواي هيچ چيزي حواست رو پرت کنه.[مکث] من و «اِما» برات آرزوي موفقيت مي‌کنيم [عروسک] اين کار رو نمي‌کني «اِما» [مکث] به بابا بگو خداحافظ. بگو باي باي بابا. باي باي بابا.
[زن خارج مي‌شود مرد تنها و بي حرکت ايستاده]
پرده.